X
تبلیغات
رایتل
بوی بهار
باور نمی‌کردم در نهایت می‌توان آغاز شد
آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 81113


Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1385
به یاد آن دهقان عزیز
دهقان فداکار آذری زبان است و قادر به صحبت کردن به زبان فارسی نیست.

خواجوی به داستان فداکاری خود اشاره می کند و می گوید: یکی از روزهای پاییز بود. شب میهمان داشتیم و میهمانم گفت که باید برود و خواست که وی را تا ایستگاه برسانم. او را به منزل رئیس پاسگاه بردم و خواستم که شب تا زمان رسیدن قطار آنجا باشد و خود به سمت زمین کشاورزی رفتم.

وی می گوید: چون باران می‌آمد از مسیر همیشگی نرفتم و از طرف ریل قطار حرکت کردم که متوجه شدم بین دو تونل، کوه ریزش کرده است. می‌دانستم که الان قطاری به این سمت می‌آید اما نمی‌دانستم که آیا باید به مسئولان قطار این موضوع را خبر دهم یانه. در آخر با خود فکر کردم قطار پر از مسافر است و زنان و مردان زیادی در آن هستند. با خودم گفتم باید نجاتشان دهم به همین دلیل به سمت ایستگاه حرکت کردم اما قطار از ایستگاه به سمت تونل حرکت می‌کرد.

خواجوی ادامه می دهد: فانوس در دستم بود اما باران آن را خاموش کرد. البته در جیبم کبریت داشتم. یکدفعه فکری به ذهنم خطور کرد. کتم را در آوردم و نفت فانوس را روی آن ریختم و آتش زدم و سعی کردم به مسئولان قطار خبر دهم اما آنها توجه نمی‌کردند. داد و فریادهایم نیز نتیجه نداد، با تفنگ شکاری که داشتم چند شکلیک کردم و بالاخره قطار ایستاد.

وی اضافه می کند: قطار 13 واگن داشت. مأموران قطار و مردم از قطار بیرون آمدند و مرا کتک زدند و گفتند چرا این کار را کردی. در همان زمان رئیس قطار آمد و از من دلیل نگه داشتن قطار را پرسید. به او دلیل را گفتم و بعد با آنها سوار قطار شدیم و به آرامی به آن سمت رفتیم و همه ریزش کوه را دیدند. در آن زمان بود که مسئولان و مردم شروع به عذرخواهی کردند و مرا بوسیدند.

دهقان فداکار می گوید: آن زمان 32 سال داشتم و اکنون 75 ساله هستم و کشاورزی می‌کنم.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
عناوین آخرین یادداشت ها