بوی بهار
باور نمی‌کردم در نهایت می‌توان آغاز شد
شهریور 1386
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 11395


Powered by BlogSky.com


خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 9 مرداد ماه سال 1386
و این منم

و این منم

آن که تو مرا با هزار فخر،

به زیور آدمیت آراستی!

و گفتی:

«فتبارک الله احسن الخالقین!»

و این منم

که کنون به حیرت و پریشانی

نشسته‌ام!

و به وجوب وجود تو می‌اندیشم،

و می‌گویم:

«مگر ممکن نبود امکان وجود من؟

و آیا ممکن نبود عدم وجود من؟

پس چرا، آخر چرا از افاضه‌ی وجود مرا بهرمند فرمودی؟

کاش امکان وجود من ممکن نبود،

و از افاضه‌ی وجود بی‌بهره بودم!

و این منم

ترسناکی در انتهای راه مخوف!

با همسفرانی نادان

و همراهانی که روسوی مقصد عدمند!

ای واجب‌الوجود!

تکلیف وجود ما را مشخص کن!

وجود ما پر است از دلهره،

خواب وجود ما پر است از کابوس

و بیداری وجود ما را خستگی پر کرده است.

ما چون خواهیم بود ای وجود ازلی؟

ای وجود ابدی؟

زندگی در این کرانه‌های خوف و رجاء سخت است!

و چشم امید ما به افقهای لطف تو دوخته شده است.

گاه ضررهای محتمل،

بند دل ما را پاره می‌کند!

گاه ترس از جهنم،

ترس از دوزخ،

ترس از برزخ،

و آن سالهای دوری که در قبر احوال ما را کسی نخواهد پرسید،

جز مارهای زنگی،

مارهای افعی،

عقربها!

و...

ترس از فشار شب اول قبر!

و کنون این منم که گریه می‌کنم،

به خاطر ترس از تجزیه شدن در خاک،

و استحاله شدن در زمین!

و این منم ممکن الوجود!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
عناوین آخرین یادداشت ها


شناسنامه کامل من...