X
تبلیغات
رایتل
بوی بهار
باور نمی‌کردم در نهایت می‌توان آغاز شد
آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 81113


Powered by BlogSky.com

دوشنبه 11 دی‌ماه سال 1385
چرا بوی بهار؟ علتش این داستان بود. اولین داستان چاپ شده من.

بوی بهار

هنوز گریه‌های علی تمام نشده بود. روی نیمکت نشسته بود و مرتب دستهایش را به هم می‌مالید. ناله اش کلاس را پر کرده بود. نیم ساعت اول کلاس به تنبیه او گذشت. آقا معلم هر چه کرد او حاضر به باز کردن کف دست هایش نشد. آخر سر آقا معلم با التماس کفت:

علی دست هایت را باز کن و چهار ترکه بخور و مثل بچه آدم برو بنشین سرجات. شنیدی چی گفتم؟

علی انگار که نشنید باشد با بی اعتنایی سرش را انداخته بود پایین و لام تا کام حرف نمی زد. تکانی هم نمی خورد. مثل چوب خشک شده بود. کلاس نیز به تبعیت از او لال لال بود. سکوت کشنده أی بر  کلاس حاکم شده بود.یک لحظه این همه سکوت با نهیب آقا معلم به ریخت.

- دستت را باز کن بی

و انگار که کوهی فرو ریخت. هرچه در توان داشت با ترکه و سیلی و لگد افتاد به جان علی و علی هم تا می توانست جیغ و داد کشید:

- وع

بعد به زمین افتاد و چون خرگوشی گرفتار در چنگ عقاب شروع به دست و پا زدن کرد.

- بی شعور تنبل! خودت را دست انداخته أی یا مارا؟

آقا معلم این را که گفت چنگ زد به یقة چرک مردة علی و او را بلند کرد. دوباره با چند سیلی پشت سرهم او را به تخته سیاه چسباند.

- حیوان نفهم! من گفتم خودت باز کن حالا که باز نمی کنی پس بگیر!

 و باز با سیلی‌های چپ و راست به جان علی افتاد. بعضی از بچه‌ها نا خواسته بلند شده بودند و چهار چشمی جلوی تخته را می‌پاییدند. انگار به تئاتر تماشا می کردند.آقا علی را که سیر کتک زد، مثل یک کارگر بناکه گاهی چند آجر را با یک دستش پرت می کند، او را به سوی نیمکتش پرت کرد و با حرص و جوش رفت نشست پشت میز و مانند آدمی که یک ساعت تمام دویده باشد نفس نفس زد. بعد با دستمال آبی آسمانی اش شروع کرد به پاک کردن عرق‌های خودش. کمی که خستگی در کرد باز دفتر را باز کرد .نفس ها در سنه حبس شده بود و همه انتظار تلخی می کشیدیم.این بار اسم صفر علی بود که جان بقیه را نجات داد.

صفر علی مثل آدم‌های سرمازده می لرزید. آقا چشمان تیز و درشتش را به صورت صفر علی دوخت و بلند گفت:

- بنویس، نورآباد، ممسنی،

سکوت وحشتناکی بر کلاس سایه انداخته بود. ترس بود و ترس. لغت های سخت کتاب از اول سال پدرمان را در آورده بود. هیچ چیز حالی مان نمی شد.هر روز چهار پنج نفر همین جوری کتک می‌خوردیم. راه فراری هم نبود.هر کس از مدرسه فرار می کرد، معلم خودش پیگیرش می شد و بالاخره روزی در یکی از کوچه های ده گیرش می آورد و آن وقت دیگر واویلا بود.اول سال که «تاروردی» از مدرسه فرار کرد داستان کتک خوردنش به همة مان عبرت شد.آقا معلم که  را موقع غروب دم درشان به چنگ انداخته بود و با مشت و لگد به جانش افتاده بود. خودش می گفت که اگر مادرم با گریه  التماسش نکرده بود با مشت می زد کله ام مثل هندوانه پخش و پلای زمین می شد...

لرزش دست راست صفرعلی روی تخته سیاه خیلی خنده دار بود؛ اما مگر از تزس آقا معلم جرات خنده کردن داشتیم. خانه خراب کسی بود که خواسته یا ناخواسته لبخندی بزند و یا در جایش تکانی بخورد.

صفرعلی اول املا را بد ننوشته بود. اما رفته رفته خراب می کرد. تا رسید به کلمه «موفقیت» گریه اش گرفت. چون می دانست چه سرنوشت تلخی در انتظارش است.

- بسّه دیگه بی شعور!

صدای آقا معلم بود که صفرعلی را پای تخته خشکاند. گچ از دستش افتاد و صدای دلخراشش کلاس را پر کرد.آقا معلم دستش را برد به طرف ترکه. اما تا آن را بردارد ماشینی جلوی پنجره نگه داشت.آقا مثل همیشه با شنیدن صدای ماشین از کلاس خارج شد و به حیاط رفت.لابد باز بازرس بود که اگر به سؤال های او هم جواب نمی دادیم بعد از رفتنش روزگارمان سیاه بود. بچه ها با رفتن آقا معلم نفس راحتی کشیدند.حتی حسین آخشی هم گفت و دنبالش دهان دره أی کرد که رشید زود پرید جلو و اسم او را بالای تخته سیاه نوشت.

- ساکت!

دستور رشید بود که همه را در جایش خشکاند. از او هم سخت می ترسیدیم. اگر اسم کسی را می نوشت دیگر بدبخت شده بود. آقا خفه اش می کرد.

صفرعلی مثل آدم‌های تگرگ زده کز کرده بود. دلم برایش سوخت. اما چاره چه بود؟همةمان این سرنوشت را داشتیم. هیچ‌کس حق نداشت برای کسی دل بسوزاند. اگر معلم بو می برد روزگارش را سیاه می کرد.

پس از چند دقیقه در کلاس باز شد و بر خلاف انتظار ما آقا معلم با یک آقا و دو خانم وارد کلاس شد. رشید برپا داد. همه بلند شدیم. بعد با بفرمایید های آن آقا و خانم ها سر جایمان نشستیم. آن آقا سلامی داد و بعد شروع کرد به صحبت. صفرعلی هنوز آن گوشة کلاس بلاتکلیف مانده بود که چشم آقا به او افتاد و با دست اشاره کرد که برود و بتمرکد. قیافه اقا معلم این را می گفت.

صفر علی نشست و لبخند نجات در چهره اش نمایان شد.

آقا که صحبتش تمام شد دوباره لبخندی زد و گفت:

- بچه های خوب ! حالا من این را هم بگویم و بعد بروم؛«از امروز آقای جوادی تشریف می برند و به جای ایشان این خانم معلم های محترم درس می دهند.

بچه ها چقدر خوشحال شدند فقط خدا می داند. از چهره هایشان می شد فهمید که چقدر از ته دل به آن آقا دعا می کنند. آن آقا شبیه فرشته أی مهربان بود. ریش بور و چشم های درشت و عسلی اش دوست داشتنی بود. همه دلمان می خواست دست هایش را ببوسیم.

آقا معلم و آقا خداحافظی کردند و رفتند و خانم ها ماندند. ماشین که رفت انگار همة درد و بلاها را با خود برد. دیگر کسی احساس ترس نمی کرد. نوارکاغذی های رنگارنگ که به سقف آویزان بود، با نسیمی که از پنجرة چوبی ، توی کلاس می پیچید تکان می خوردند و قطره های باران که به شیشه ها می خوردند بوی بهار با خود می‌آوردند.

تبریز.بهار1374

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
عناوین آخرین یادداشت ها