X
تبلیغات
رایتل
بوی بهار
باور نمی‌کردم در نهایت می‌توان آغاز شد
آرشیو
تعداد بازدیدکنندگان : 81113


Powered by BlogSky.com

پنج‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1385
باران

باران

 

 

1

صبح پیش از آفتاب، آقا ، برخاست. چهل مرد باید روانه مسجد می شدند. آیا آمده

 بودند ؟ پنجره را به روی بهار باز کرد. چهل مرد ، چهل نفر از آنهایی که  با

تقوا بودند و آقا آن ها را خوب می‌شناخت . چهل روحانی - حیاط مدرسه-

 زیر درختان کاج آماده بودند . آقا شاگردانش را روانه کرد. بدرقه راهشان ،

 اشک بود . مدت‌ها بود چنین نگریسته بود . مثل آسمانی که مدت‌ها  بود به

 زمین بخل کرده بود . اشک‌هایش ابرهای بهار را شرمنده کرد.

 

2

هر چه آفتاب  بالا می‌آمد ، می درخشید و می‌سوزاند . دعا و نیایش . نماز باران .

هیچ چیز ، هیچ چیز دیگر ، انگار افاقه  نمی‌کرد . گلدسته‌های مسجد ، فقط  نگاه

 می‌کردند.

 

3

آقا به آسمان خالی از ابر نگاه کرد و دوباره به حجره برگشت . احساس سنگینی

می‌کرد . غم‌های عالم را بر سینه‌ی خود احساس می‌کرد.

 

4

مردان آقا ، داشتند دست خالی  برمی‌گشتند . از مسجد جمکران دور می شدند .

 یکی گفت : تند برویم لااقل به ناهار برسیم . آن یکی هوای بهار را بو کشید و

گفت : من بوی آبگوشت را می شنوم.

 

5

آقا دوباره پنجره را به روی بهار باز کرد  و  با لبخند گفت : بوی باران می‌آید !

 

6

 مسجد نه دور بود، نه نزدیک و قم امَا خیلی دورتر بود .

-  تند برویم تا به ناهار برسیم .

هیچ کس توان دویدن نداشت .

 

7

بوی  آبگوشت  همه  جا  پیچیده  بود . آقا  می‌خندید و چهل مرد نمازگزار ،

عمامه‌های خیس خود را به بند رخت پهن می‌کردند .

 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
عناوین آخرین یادداشت ها